در حديث ديگري آمده است: «هر كس بميرد و بيعت امامي را برگردن نداشته باشد، به مرگ جاهليت مرده است».[ صحيح مسلم، كتاب اماره، ح 58؛ سنن بيهقي، ج 8، ص‌156؛ معجم كبير طبراني، ج19، ص‌335؛ سلسلة الصحيحه، ج 2، ص‌715؛ مسند احمد، ج 4، ص‌96]

دانشمندان شيعه نيز احاديث فوق را بدون تفاوت يا با تفاوت اندكي در آثار خود آورده‌اند.([ كمال الدين، ج2، ص‌409، جامعه مدرسين؛ بحار، ج 32، ص‌331؛ محاسن برقي، ج 1، ص‌176؛ رجال كشي، ص 424]) از احاديث فوق، به وضوح استفاده مي‌شود كه در هر زمان، براي آحاد جامعه اسلامي امامي وجود دارد كه شناخت او عين دين است و عدم شناخت او، عين جاهليت.

اهميت اين امام، به قدري است كه اگر كسي بميرد، بدون آن‌كه تحت رهبري او قرار داشته باشد، مرگش از نوع مرگ جاهلي است؛ يعني گويا اسلام را درك نكرده است. اين مسأله نيز روشن است كه مقصود از اين امامان، حاكمان ظلم و جور نيستند. چون قرآن، مؤمنان و مسلمانان را از نزديك شدن به آنان برحذر داشته است: «و به كساني كه ستم كرده‌اند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مي‌رسد…».[ هود (11): 113]

لحن روايات فوق نشان مي‌دهد امام مورد نظرِ اين روايات، فردي معمولي نيست؛ بلكه يك شخصيت برجسته و عظيم ديني و معنوي است.

پيش از اين گفتيم جانشينان رسول خدا صلي الله عليه و آله و رهبران امت اسلامي در همه زمان‌ها دوازده نفرند. اكنون مي‌گوييم تدبّر در روايات فوق، ترديدي باقي نمي‌گذارد كه اين امام كه هر كس بميرد و او را نشناسد، مرگش مرگ جاهلي است، همان امامي است كه در هر عصر، جانشين رسول خدا صلي الله عليه و آله و عضوي از خلفاي دوازده گانه آن حضرت است.

احاديث ضرورت وجود امام در هر زمان، توجيهات هر دو دسته از دانشمندان اهل سنت را عميقاً با مشكل مواجه مي‌سازد؛ هم گروهي كه به ترتيب پس از پيامبر صلي الله عليه و آله از دوازده نفر نام برده و آنان را مصداق خلفاي دوازده گانه قرار داده‌اند و هم گروهي كه عده‌اي از ميان حاكمان اموي و عباسي را گزينش كرده و به ضميمه خلفاي راشدين، دوازده نفر برشمرده و آنان را مصداق خلفاي اثنا عشر دانسته بودند.

دوران خلافت خلفاي گروه اول، قبل از پايان قرن اول هجري پايان يافته و پس از آن، با مشكل فقدان امام و مرگ جاهلي روبه‌رو مي‌باشند؛ زيرا ـ چنان‌كه پيش از اين در بحث ويژگي‌هاي حديث امامان اثناعشر گفتيم ـ آنان، خلفاي كلّ امت اسلامي مي‌باشند.

همچنين اندكي پيش گفتيم كه امامان مورد نظر در روايات ضرورت وجود امام در هر زمان نيز افرادي ويژه‌اند و حاكمان ظالم و ستمگر به هيچ عنوان نمي‌توانند مصداق اين روايات باشند؛ بلكه ـ چنان‌كه اندكي قبل در بحث «دو سلسله خلافت» در احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله ديديم ـ اگر كسي حاكمان ظالم و فاسدي مانند حاكمان اموي را به رسميت بشناسد و با آنان بيعت كند و بميرد، به مرگ جاهليت مرده است.

پيامبر صلي الله عليه و آله در آن احاديث فرموده بودند: «.. پس هر كس بر آنان وارد شود و آنان را در دروغشان تصديق كند و بر ظلمشان ياري نمايد، نه او از من است و نه من از اويم و در حوض كوثر، بر من وارد نخواهد شد…».([سنن ترمذي، ج3، ص‌358، سلفيه؛ منذري، الترغيب و الترهيب، ج 3، ص‌195؛ طبراني، معجم كبير، ج19، ص‌134، طحاوي، مشكل الآثار، ج 2، ص‌136؛ التاج الجامع للاصول، ج3، ص‌53، استانبول؛ تاريخ بغداد، ج 5، ص‌362، ج2، ص‌107؛ كنز العمال، ج5، ص‌793، الرساله])

چنان‌كه مي‌بينيد، از ديدگاه پيامبر، اين حكم كساني است كه با افرادي مانند حاكمان اموي رابطه داشته باشند و آن‌ها را به رسميت بشناسند. كساني كه پيامبر صلي الله عليه و آله ، آن‌ها را به رسميت نشناخته و با آن‌ها قطع رابطه كند، مرگشان مرگ جاهلي است.

اكنون، بر اساس توجيه دسته اول از توجيهات دانشمندان اهل سنت، امت اسلامي از آغاز قرن دوم با مشكل فقدان امام و رهبر رو‌به‌رو است، و تا هم اكنون اين مشكل ادامه دارد، و پس از اين نيز ادامه خواهد داشت.

مشكل گروه دوم، اندكي زودتر از گروه اول آغاز مي‌شود؛ براي نمونه، سيوطي كه از گروه دوم بود، پس از معاويه، ابن زبير را خليفه مسلمانان دانسته بود و حكومت يزيد را به حساب نياورده بود. پس از ابن زبير نيز عمر بن عبد العزيز را از خلفاي دوازده گانه به شمار آورده بود و حكومت عبد الملك مروان و فرزندانش را به حساب نياورده بود. افرادي مانند سيوطي، هم در فاصله به وجود آمده ميان دو خليفه، مانند ابن زبير و عمر بن عبد العزيز با مشكل فقدان امام مواجه هستند، و هم پس از اتمام دوران حكومت خلفاي دوازده گانه شان در اوايل قرن دوم، با اين مشكل روبه‌رو مي‌شوند؛ چون آن‌ها نيز از آن زمان تا قيامت، فاقد امام و خليفه خواهند بود. اين‌جا است كه مسأله ضرورت وجود امام در همه زمان‌ها كه در احاديث فوق آمده است، هر دو دسته از توجيهات دانشمندان اهل سنت را با مشكل جدي مواجه مي‌سازد. آنان، هيچ راه حلّي براي عبور از اين مشكل ندارند و كليد حل مشكل، تنها در اختيار مذهب شيعه اماميه است؛ زيرا بر اساس اعتقاد اماميه، جهان، هيچ‌گاه از وجود يكي از امامان دوازده گانه اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله خالي نيست و آخرين امام از سلسله امامان اثنا عشر يعني حضرت مهدي عليه السلام  داراي عمر طولاني و خارق العاده است.

در همين باب روايات ديگري وجود دارد كه روايات گذشته را توضيح داده و نظر ما را اثبات مي‌كند؛ از جمله ابن عمر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل مي‌كند كه خطاب به علي عليه السلام فرمودند: «اي علي! هر كس بميرد، در حالي كه تو را دشمن داشته باشد، به مرگ جاهليت مرده است».[ مجمع الزوائد، ج9، ص‌162، دار الفكر، 1414 ه‍؛ معجم كبير طبراني، ح 13549؛ كنز العمال، ج11، ص‌611]

ابن عباس نيز از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل مي‌كند كه فرمودند: «اي علي! هر كس با تو دشمني ورزد، خداوند، او را به مرگ جاهلي از دنيا خواهد بُرد».[ كنز العمال، ج11، ص‌607]

نيز ابوذر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل مي‌كند كه به علي عليه السلام فرمودند: «يا علي! هر كس از من فاصله گيرد، از خدا فاصله گرفته و هر كس از تو فاصله گيرد، از من فاصله گرفته است».[ مجمع الزوائد، ج9، ص‌173 و 184 با سند صحيح؛ مسند بزار، رقم 2565، با سند صحيح؛ كنز العمال، ج11، ص‌614]

به راستي آيا احاديث فوق نشان نمي‌دهد در احاديث گذشته، مقصود از امامي كه هر كس بميرد و او را نشناسد، همان امام علي بن ابي طالب عليه السلام است و هر كس بميرد و دشمني او را در دل داشته باشد، مرگش مرگ جاهلي است؟ همان كس كه فاصله گرفتن از او، عين فاصله گرفتن از شخص پيامبر صلي الله عليه و آله است، و ترديدي نيست كه اگر كسي از پيامبر صلي الله عليه و آله و خدا فاصله گيرد و در آن حال بميرد، مرگ او مرگ جاهلي خواهد بود.

اكنون جاي اين سؤال وجود دارد كه در عهد خلافت حضرت علي علیه السلام، امام و پيشواي معاويه چه كسي بوده است؟ سپس، فاصله گرفتن معاويه از حضرت علي عليه السلام به معناي فاصله گرفتن از پيامبر صلي الله عليه و آله و خدا است و كسي كه از خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله فاصله گيرد، چه سرنوشتي خواهد داشت؟

ديگر اين‌كه او تا آخر عمر بغض و دشمني علي را در دل داشت و بر همين اساس، با آن حضرت جنگيد و اندكي پيش، در حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله ديديم هر كس دشمني علي را در دل داشته باشد و در آن حال بميرد، مرگ او مرگ جاهلي است. ساير حاكمان اموي نيز در دشمني با حضرت علي عليه السلام و اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله راه معاويه را پيموده‌اند.

به راستي آيا كساني را كه با خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله قطع رابطه كرده و زندگي و مرگ آنان، زندگي و مرگ جاهلي است، مي‌توان خليفه و جانشين رسول خدا صلي الله عليه و آله به حساب آورد؟

غلامحسين زينلي  [مجله انتظار موعود شماره 26_25 : - مقالات]